|
من و از تنم بگیرین تو ترانه هام می مونم
|
با گريه ميگفتم راستش را بگو اگر مهر به ديگري داري ترا مي بخشم .
و باز خنده اي ميکرد و ميگفت جز تو مهر به کسي ندارم.
تا اينکه يک روز با گريه بسراغم آمد .
گفت مرا ببخش به تو دروغ گفتم .
دل به ديگري دارم.
خنده تلخي کردم و گفتم من هم به تو دروغ گفتم ترا نمي بخشم.
همیشه منتظرت هستم ای اهورایی
اگر چه می دانم تا ابد نمیایی...
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اگر دریای دل آبیست...
تویی فانوس زیبایش..
اگر آینه یك دنیاست..
تویی معنای دنیایش
تو یعنی دستهای گل را....
ز آن سوی افق چیدن
تو یعنی پاكی باران....
تو یعنی لذت دیدن...
تو یعنی یك شقایق را ...
به یك پروانه بخشیدن...
تو یعنی از سحر تا شب به زیبایی درخشیدن..
تو یعنی یك كبوتر را
ز تنهایی رها كردن...
خدای آسمانها را... به آرامی صدا كردن...
تو یعنی مثل نیلوفر همیشه مهربان بودن..
تو یعنی باغی از مریم...
تو یعنی كهكشان بودن....
تو یعنی چتری از احساس برای قلب بارانی
تو یعنی پیك آزادی....
برای روح زندانی...
تو یعنی در زمستانها... به فكر پونه افتادن.
تو یعنی روح باران را...متین و ساده بوسیدن...
و یا در پاسخ یك لطف... به روی غنچه خندیدن...
اگرچه دوری از اینجا...تو یعنی اوج زیبایی...
عشق نمي پرسه که تو کي هستي؟
عشق فقط ميگه تو مال مني...
عشق نمي پرسه که اهل کجايي ؟
فقط ميگه تو قلب من زندگي مي کني...
عشق نمي پرسه که چي کار مي کني؟
فقط ميگه باعث ميشي قلب من به ضربان بيفته...
عشق نمي پرسه چرا دور هستي؟
فقط ميگه هميشه با مني...
عشق نمي پرسه که دوستم داري؟
فقط ميگه دوستت دارم...
آرام ميبارد باران
...ببار بر من اي باران
قطره هاي باران بر صورتم مي خورند
من چترم را ميبندم و کنار ميگذارم و خودم را به باران ميسپارم
باران با قطره هايش چهره ام را نوازش ميکند
بر لبانم مينشيند
چشمانم را ميبندم
صورتم را بوسه باران ميکند
بر گردنم ميلغزد و روي شانه هايم مکثي ميکند
مرا از عشق خيس کن باران
از شهوت لبريز کن باران
...قطره هاي باران به آرامي از شانه هايم پايين مي روند
...
باران روي تمام بدنم نشسته است
باران شديد مي شود
لباس بر اعضاي بدنم مي چسبد
...مثل زنداني که براي بوييدن آزادي صورت خود را به ميله هاي زندان مي چسباند، بدنم خود را به لباسها مي چسباند
...
يک رعد
...و ناگهان باران بند ميايد
...و احساس آرامش مطلق
با تو بودن از تو گفتن زيباست
مثل آواز قشنگ جويبار
با تو بودن از تو گفتن زيباست
مثل نيلوفر آبي در آب
مثل اشكهاي لطيف شبنم روي گونه هاي زنبقهاي خواب
با تو بودن از تو گفتن زيباست
مثل بارش بارون تو كوير
مثل رويش دوباره چمن روي تن يخ زده زمين پير
تويي مهتاب سحر ، تويي بارون كوير
از تن خستهء من گرد غربت را بگير
مثل خورشيد بزن و آبم كن
مثل لالايي شب خوابم كن
به تن خسته بزن رنگ دگر
دل ما را تو ببر تا به سحر
باران
باز صحبت از باران . صحبت از يه عشق غيره قابل توصيف . صحبت از لطافت باران ، لطافت و پاکي روحش. عشق من و باران عشق گذشته های دور، گذشته هایی که شايد ذهنمان هم برای به ياد آوردن آن ياريمان نکند.
صحبت عشق من و باران ، صحبت گذشته ، حال و آيندست
حرفها ، شعرها و متن ها برای ستايش باران کم . با هيچ چيز نميتونم باران رو در ذهن کسی ترسيم کنم ، حتی در ذهن خودم . ذهن ها برای ترسيم يه عشق خيلی کوچيکه . عشق باران در قلب من ترسيم شده . يک حکاکی زيبا ، يه نقشی که هميشه جاودانه می مونه . يه حرفی که هميشه کليد قفل دل من . دلی که هميشه به ياده او زنده است ، دلی که اصلاً به نامه اوست . حرفها زياده خيلی زياد ، ولی ديگه تريجیح می دم در دلم سخن بگويم . من در دلم برای تو سخن ميگويم ، پس تو هم در دلت برای گلت سخن بگو
دست نوشته هايم را با قدرت پاره مي كنم
اين همه نوشته ام
لحظه هاي خاليم را با نوشتن دردهايم پر كردم
ديگر خسته شدم
جمله اي تكراري كه مدت هاست مدام تكرار مي كنم
خسته شدم و ديگر حتي اين خودكار هم نايي براي نوشتن ندارد وجوهرش با خالي كردن جايش در امتداد خطوط نوشته هايم خستگيه خود را نمايان مي كند
و من مثل هميشه بايد مصرانه به كار خود ادامه دهم تا شايد جوابي بگيرم
ولي اين بار اين خودكار در مقابل دستهاي خسته ام عقب مي كشد
و جوهر شروع به پس دادن مي كند و در اخر هم منجر به تصویر کشاندن نوشته هايم مي كند
بيشتر از هر زمان بارانيم
و با افسر دگي و عاجزي تمام خود را به كنجي گوله كرده ام و باز فكر مي كنم به ان چه تا به حال به سر امد و به افكاري كه لحظه اي مرا رها نمي كند و حتي خواب هاي شب هايم را گرفته اند
بي دليل روي سطری از دفترم بزرگ مي نويسم:
............دارد مي ميرد
كاش مي شد به جاي ان نقطه ها واژه ي باران بود ان وقت دريچه اي اميدي به روي من باز مي شد
شايد حالا حالا وقت گذاشتن كلمه ي باران به جاي نقطه ها نرسد ولي
باران تصميم دارد بميرد
مثل ورنيكا
تنها شخصيت دخترانه اي كه به من نزديك بود
ورونيكا زنده ماند در حالي كه از يكنواختي به مرگ روي اورد
و با مرگش به همين دنيا باز گشت ولی
در دنيايي كه معشوقه اي داشت همان ديوانه اي كه عاشقش بود
ولي باران مصرانه تصميم دارد بميرد
اما ورونيكا زنده ماند و در هم اغوشي معشوقه ي خود مست كرد و خوابيد
و پائولو چه خوب نوشت آخر داستان را
باران تصمیم داشت بمیرد
اما........
باران خیلی وقت است که مُرده است
تو این روزا باران باران پاک باران......
برای دیگران باران قبل نیست
باران دیگر آرامش بخش دلها قلب ها نیست
باران دیگر قادر نیست زمین را دل ها را بشوید پاک کند و زشتی ها را ببرد
این روزها ...... این آدمها.......
سنگدل تر از آن شدند که باران نم نم اشک لطیفش راه نفوذی به انها باز کند
سیاه تر از آن شدند که باران با پاکییش زلالیش ،سفیدشان کند
باران خیلی وقت است مُرده است وقتی احساس مُرد
در دلهایی که از باران چیزی نمی دانند
و فقط هنگام صدای باران با عوض کردن تُن صدای خود باریدن باران را خبر می دهند که دارد باران می آید
و آن زمان که زیر رحمتش قرار می گیرند چترهایشان را باز می کنند که مبادا قطره هایش جسمشان را نوازش کنند
باران در دنیا مُرد
باران در دنیا مُرد مثل دل بارانیه من
باران مُرد نه آن زمان که سکوتش را که پر از حرفهای نا گفته بود به مُردن روحش بستند
باران حالا مُرد
و آنها کجایند که حالا ببینند باران این بار واقعاً پژمرد و مُرد
ای روزگار با تو هستم
ای روزگار که هر بار نگاهت کردم نگاه خیره ی خشمانه ات را دیدم
هوو کجایی
کجایی ببینی بدتر از آن زمان ها که در بنبست زندگی بودم و آرزوی دریچه ای امید داشتم
پژمردم و افسرده شدم
ای روزگار نگاه کن
چشم هایم را نگاه کن اتاقم را نگاه کن میزم را نگاه کن........
چشم هایی که روزی به خاطر روی خوبی که نِشانَش دادی نوری در آن شروع به درخشیدن کرد
امروز سر چشمه ی سیل اشک شده
اتاقی که روزی به خاطر روی خوبی که به من نشان دادی از سر شوروحال من وسایلش به آمیخته بودند
امروز زندانی گشته که در و دیوار هایش غم زده است
میزی که جایی برای وسایله ی دختری جوان بود جای انواع قرص های افسردگی ،مسکن دردهای بی درمان مختلف و هـــــــــــــــــــــــــــــزار کوفت و زهر مار دیگری شده
وپنجره ای که بسته شد
همین را می خواستی
می دانم
بار اول که به من دری را بستی ،دری را که همیشه باز بود به من نشان دادی
که ان در همیشه گشوده ای امید به خدا بود
نمیدانم
نمی دانم این باربا بستن در ،در دیگری را باز می کنی
این بار چه چیزی را می خواهی نشان دهی
شاید مرگ
نمی دانم ولی
روزگار هر چه می خواهی به سرم آور
من دردمانده تر از آن شدم که درد دیگری را حس کنم
تمام ذرات وجودم خستگی را حس می کند
و دیگر بدنم سِر شده و روحم پَر کشیده
روزگار هر چه می خواهی به سرم آور
ولی باز هم قسمت میدهم
که سوی آن که هر لحظه روحـــــــــــــــــــم به سویش پر می کشد نرو
که دیگر مرگ هم دوای دردم نیست و نیستی را فریاد می زنم
هر چه می خواهی به سرم آور
و من در این گوشه به رویاهایم فکر می کنم و اشک می ریزم
و برایش آرزوی خوشبختی می کنم
و دل بارانیم را هر بار و هر بار پاک می کنم
تا عاشق تر از همیشه بمانم
.........................................
همین هاست که خواب شب هایم را گرفته!!!!!!
این ورق هم بعد از گذشت زمانی با قدرت پاره خواهم کرد !!!!
و تنها زمانی ورق های نوشته هایم سالم باقی می ماند که دیگر نیرویی در دستانم نباشد
که قدرت پاره کردنش را داشته باشد
و دیگر ورقه ها خود از بودن خسته مي شوند و به پوسيدگي تن مي دهند.
بگير اين گل براي يادبودي
كه تنها لايق اين گل تو بودي
هزارن خواستنداين گل بگيرند
ندادم چون عزيزمن توبودي.

نميشنود , هيچ كس
قصد كفر ندارم ولي حتي خــــــــــــــــدا
سردم اس......,سرد است همه جا
چشم هايم را ميبندم تا پلك هايم دري بسته به روي اشك هايم باشد
و حا لا..... باز حس غريب ولي ديرينه
و حا لا ....باز تجلي چرا ها
چرا ؟ چرا ؟ چرا من؟ چرا من در اينجا؟
چرا زندگيم......؟
چرا فرياد هايم , بغض هايم بي انتهاست؟
چرا كسي نمي شنود؟ چرا كسي آرامم نمي كند ؟ چرا با من كسي گريه نمي كند؟
چرا دري باز نمي شود؟ تا به كي بايد منتظر روزنه ي نور بود؟
چرا كبوتر سفيد در كناره پنجره ام لانه نمي كند؟
هنوز سرد است .........هنوز سردم
پلك هايم را باز مي كنم
همان است همان
چيزي تغيير نكرده به غير عقربه هاي ساعت كه در پي هم مي دوند
و سر انجام روزي از روز هاي عمر مرا به پايان مي رساند
هنوزم ان صدا را مي شنوم
قلبم باز مي تپد و صدايش حجم گران سكوتم را گويا مي كند
باز قلبم مي زند
تپش هايش مرا رها نميكند
چشم هام را مي بندم
دنياي ان ور چشم هاي بسته بهتر است
مي خواهم باز در دامنه ي دور رويا بروم
اين بار قصد دارم خود را در ميانشان گم كنم
تا ابـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
كو كجاييند؟ روياهايم ! كجاست؟
ترسي رخنه كرده
نيست!
سراغش ميدوم
نميرسم نمي گذارند برسم
اين بار رهايم نمي كند
هراس لحظه هاي زندگاني رهايم نمي كند
زندگي را التمـــــــــــــــاس ميكنم
ولي بي وفا تر از هميشه خشن تر از هميشه بي اعتنا تند تند مي گذرد
قسمش ميدهم به انسانهايي كه اسيرش هستند قسم مي دهم...رهايم كن
رهايم كن مثل هـــــــــــــــمه
با هر چه رهايي ست وصال خوردم به غير رهايي از تو
پس مثل همه رهايم كن
زندگاني بگذار با تو , با رسمت بيگانه باشم
رهايم كن قسم رهايم كن
اسيراني چون مردمان اين ديار داري كه مرا در خورت نيست
رهايم كن كه نمي توانم اسير لحظه هايت ,سرابت , شرابت شوم
اسيرم نكن كه بد اسيري كنم
من نمي توانم با رسمت در ديارت زندگي كنم
پس رهايم كن هر جا مي خواهي مرا بفرست
چه در روياي نيستي چه در مرگ هستي
هر كجا خواهي اسير و دل داده شوم جز در ديار تو اي زندگاني
قسمت مي دهم رهايم كن
خودت به من رويا را نشان دادي
خودت با بودنت به نيستي معنا دادي
اگر مي خواستي اسيرت شوم چرا مرا با غير خود اشنا ساختي
زندكي رهايم كن
مرا بسپار به اغوش گرم رويا
به دنياي ان ور پلك ها
به دنياي درونم به دنياي كه غير من هيچ كس نيست
رهايم كن لحظه هاي زندگاني رهايم كن هراس زندگاني
رهايم كنيد رهاااااااااااااااااااااااااا
خودم مي خواهم گم شوم
در نور در رويا در انعكاس صداي خدا در فراز موج ها
هر جايي به غير از اينجا
تنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــها درست مثل حالا
تنها با فرياد هايم با دريايي ازاشكهايم
گوش كن دورترين مرغ جهان مي خواند
ديشب آسمان همراه من بود
آسمان مثل دل من غمين بود
ديشب دل آسمان با من يکی بود
جنس بارانهايمان از نابترين بود
آسمان گريه می کرد بی صبرانه
من را کشاند دنبال هق هق هايش بی بهانه
گريه می کردمو گريه می کرد با من
چقدر ديشب دلم را پاک کردم
هنوزم صدای باران در گوش دارم
من اينجا دلی آشفته زيار خويش دارم
هنوزم ندای ضربه های قطره هايش در هوش دارم
دلی خسته ولی پر شور و حال از عشق دارم
همين از دل بارانيم بدانيد
که تا بارانم
تنها قطره هايی از عشق او دارم.....
من تنهايم
از تنهايي شهره ي شهر گشتم
من عاشقم
از عاشقي شهره ي غمستان گشتم
من غمگينم
از غمم تكسوار شهره ها گشتم
من بارانيم
هميشه بارانيم
تنها از دل بارانيم شهره ي شهر قلب معشوق گشتم
و باز من تنهايم!!!
من تنهايم
با تنهايي اُ نسي بد گرفتم
من حقيرم
با حقيري اُنسي بد گرفتم
من نمي مانم
با نابودي اُنسي بد گرفتم
من نميخواهم نمي سازم
با خستگي اُنسي بد گرفتم
من شكسته ام
با درماندگي اُنسي بد گرفتم
من جز او كس نمي بينم
با نابينايي اُنسي بد گرفتم
من بارانيم
با پاكي اُنسي بد گرفتم
من شهره ام
با عاشقي اُنسي بد گرفتم
من هميشه بارانيم
با آسمان دل معشوق اُنسي بد گرفتم
من هميشه بارانيم
تنها دل بارانيم شهره ي دل معشوقم كرد
شهره مي مانم
ولي در دل كي
خدا مي داند
چون هر مرد و نامردی بهش تکه میکنه....
به سلامتیه هر چی نامرد!
که اگه نبودن مردی هم نبود....
به سلامتیه کلاغ!
نه برای سیاه بودنش ٫برای یک رنگ بودنش....
به سلامتیه کرم خاکی!
نه برای کرم بودنش ٫ برای خاکی بودنش....
به سلامتیه گاو!
چون نگفت " من " گفت " ما " ....
و....
به سلامتیه من عاشق٫ که دوست داشتنو هرگز یادم نرفت....
مرا هم خانه كن با خويش كه از عشق تو لبريزم
از اين شبهاي تكراري ببر من رو به بيداري
رفيق فصل دلتنگي تو از دردم خبر داري
هميشه وقت تنهايي تو يارو ياورم هستي
تو حرف اولم بودي تو حرف آخرم هستي
پرواز من به سوي تو هجرت اين ترانه نيست
دوست دارم دوست دارم حرف دل بهانه نيست
به ديدارم بيا اي يار مرا لبريز خواستن كن
اگر ميل سفر داري با من از نرفتن كن
مرا پر كن پر از خوابي كه با تو ديدني باشه
پرم كن پر ز از عشقي كه عاشق شدني باشه
نگاهم را تو فهميدي سكوتم را تو مي شنيدي
ولي افسوس و صد افسوس كه حالم را نپرسيدي
تو از حال من عاشق پريشاني و ترسيدي
ولي اين را بدان هرگز تو اوج عشقم را نفهميدي
سكوت كن
شايد از سكوتت همه بفهمن كه چقدر درد و رنج توی وجودت انباشته شده
فرياد دردت و دوا نمی كنه
اما سكوت شايد نتونه دردت و از بين ببره
اما می تونه خيلی راحت تو رو از اين دنيا يی .....نجات بده
گريه سهم دل تنگه
گريه كن گريه غرور
مرحم اين راه دور
سر بده آوازه هق هق
خالی كن دلی كه تنگه
گريه كن گريه قشنگه
گريه سهم دل تنگه
بذار پروانه ی احساس
دلت و بغل بگيره
بغض كهنه رو رها كن
تا دلت نفس بگيره
نكنه تنها بمونی
دل به غصه ها بدوزی
تو بشی مثه ستاره
تو دل شبا بسوزی
اشكهامو آروم آروم روي گونه هام مي ريزم و گونه هام زير داغي اشكهام خيس
مي شن .
ديگه نمي تونم بغض گلومو فرو بدم به اين اميد كه كسي اشكهامو نبينه.
ديگه نميتونم بخندم در حالي كه قلبم درياي اشكها رو در خودش جا داده .
به قلبم نهيب مي زنم ديگه بس كن تا كي صبوري؟؟؟
تا كي بردباري؟؟؟
بذار چشمام بگريند تا باور كنم هنوز هم عاشقانه مي پرستمش .
شايد تو هم سبك شوي.
بذارچشمهام دريايي از اقيانوس اشكهام بشن .
بذار چشامام فرياد بزنند .
بذار بغض چندين ساله را با گريه هاي شبانه آرام كنم.
ميخوام امشب همراه تمام ابرهاي گرفته ببارم تا صحراي خشك گونه هام سيراب شوند .
مي خوام امشب طوفاني ترين دريا رو در چشمام داشته باشم و بدون شرم از نگاه ديگران فقط گريه كنم .
اشك چه زيبا امشب خيال ياري دارد آروم از پنجره نگام جاري ميشه و بر دلم ميشينه.
بيا براي يك بار هم كه شده تصوير عشق را در ذهنمان ترسيم كنيم .
نمي دانم چگونه بايد باشد نمي دانم عشق را مربعي تصور كنم كه
چهار زاويه آن مساوي است و يا مثلي كه دو ضلع كينه و نفرت و يك
ضلع محبت دارد و يا اصلا بهتر نيست او راخطي صاف پندارم كه در
انتها نقطه اشتراكي با هم تشكيل مي دهند .....
ولي شايد بهتر اين باشد كه عشق را به شكل قلبي تصور كنم كه
من و تو هم زمان با هم از نقطه انتهايي آن شروع به دويدن كنيم و
در بالاي قلب دست در دست هم به درون حفره آن بلغزيم .
شايد بهترين شكل همين باشد ....
سال بد سال باد سال اشك سال شك
سال روز هاي دراز و استقامت هاي كم
سالي كه غرور گدايي كرد
زندگي دام نيست
عشق دام نيست
حتي مرگ دام نيست
من عشقم را در سال بد يافتم
كه مي گويد مايوس نباش؟
من اميدم را در ياس يافتم
مهتابم را در سال بد يافتم
عشقم را در سال بد يافتم
و هنگامي كه داشتم خاكستر مي شدم گر گرفتم
زندگي با من كينه داشت من به زندگي لبخند زدم
خاك با من دشمن بود من بر خاك خفتم
چرا كه زندگي سياهي نيست
چرا كه خاك خوب است
من بد بودم اما بدي نبودم
و دنيا مرا نفرين كرد
من ستاره ام را يافتم من خوبي را يافتم
به خوبي رسيدم و شكوفه كردم
تو خوبي
و اين همه ي اعتراف هاست
من راست گفته ام و گريسته ام
و اين بار راست مي گويم تا بخندم
زيرا آخرين اشك من نخستين لبخندم بود
تو خوبي و من بدي نبودم
تو را شناختم تو را يافتم تو را در يافتم و همه ي حرف هايم شعر شد سبك شد
همه شعر ها خوبي شد
آسمان نغمه اش را خواند مرغ نغمه اش را خواند آب نغمه اش را خواند
به تو گفتم " گنجشك كوچك من باش تا در بهار تو من درختي پر شكوفه شوم"
و برف آب شد شكوفه رقصيد آفتاب در آمد
من به خوبي ها نگاه كردم و عوض شدم
چرا كه تو خوبي واين همه ي اقرار هاست بزرگترين اقرار هاست
من به اقرار هايم نگاه كردم
سال بد رفت و من زنده شدم
تو لبخند زدي و من بر خاستم
دلم مي خواهد خوب باشم
دلم مي خواهد تو باشم و براي همين راست مي گويم
نگاه كن:
با من بمان !!!!
در مقابلت زانو ميزنم ، ديدگانم را ميبندم و اشكهايم را بر گونه هايم مي ريزم.
دستانم را ميگشايم و قلبم را از هر چه نيرنگ و ريا است پاك ميكنم و به درگاهت مي آيم.
با صدايي كه از اعماق وجودم سرچشمه ميگيرد ترا مي خوانم و بعد ديگر بغض گلو امانم نميدهد .
زير لب زمزمه ميكنم،صدايت ميزنم و آرام نجوا ميكنم كه درهاي لطف و رحمت خود را بر من مبند .
راهگشايم باش گرچه ميدانم بنده رو سياهي هستم ، دستهاي ناتوانم را بگير اگر چه من در وظيفه خود كوتاهي كردم.
تو بزرگي كن من اميد به رحمت تو دارم. تو كمكم كن تو كه بزرگي ، رحيمي ، بخشنده اي و كريمي.
تو كه بنده نوازي، تو كه اول و آخر هر كلامي .
و بعد ديگر نمي توانم ادامه دهم و به سجده مي افتم ............. .